واژه هایم را میبینی؟!تمامشان به ستیزه برخواسته اند آنجا که می خواهم از تو بنویسم،آنجا که ظلمت نشینی،خورشید را به توصیف می نشیند.می خواهم امشب عقال از دست و پای این واژه های حقیر باز کنم و رهایشان کنم که خود اعتراف کنند که بسیار کوچک اند آنجا که تو مخاطبشان باشی.
امشب کوله بارم پر است از آنچه هیچگاه جز تو خریداری نداشته است.خریدارشان نیستی مولا؟؟؟ امشب قلب شکسته آورده ام و دستان مرتعش و روی سیاه و اشکهایی که خوب می دانی هیچگاه اختیارشان را ندارم.و چه صبورانه می ریزند آنجا که نام زیبایت را کسی نرم و شیرین در گوش جانم زمزمه می کند.امشب آمده ام با تو از دلتنگی ها بگویم و کاش این بغض راه گلویم را سد نکرده بود و زنگار گناه آیینۀ دلم را کویری خشک نمی کرد.
گقتم می روم و گوشه ای از صحن و سرایش می نشینم و عقدۀ دل را باز می کنم و می گویم تمام آنچه جز تو با کسی گفتنی نیست.شکایت از در بسته می کنم و پاهای خسته.گفتم می روم و (ظلمت نفسی) سر می دهم و (الهی و ربی من لی غیرک) زمزمه می کنم و چه حرفها داشتم و وقتی آمدم.....زانو زدم و گریستم و هیچ نگفتم.تو ایساده بودی و نگاهم می کردی و انگار فرشته ای مهربان،نرم و آرام انگشت اشاره اش را به نشان سکوت بر روی لبان بی رمقم گذاشته بود تا می فشرد که نکند آنجا که تو هستی من از غم و درد بگویم که اینجا نه جای ملال است و اندوه و چه بی ریا شنیدم کسی می خواند که:
سخن نگفته به در مان دل شوی مشغول
چه خوب درد مرا ای طبیب می دانی
و من چشم به گنبد مطلا و گلدسته هایی که ستونهای آسمان اند نمی دانم چرا نشد صدایت کنم!نشد نامت را بگویم و نشد...فقط
تو را به قطرۀ اشکی مهمان کردم که تو زبانش را خوب می شناسی و به خود که آمدم داشتم زمزمه می کردم:
در ازل دادست ما را ساقی لعل لبت
جرعۀ جامی که من مدهوش آن جامم هنوز
السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا(ع)








